Monday, August 4, 2014

Azadehkt: روز

Azadehkt: روز: دیدن بارش برف      پشت پنجره ؛ خط های سادهء دفتر امروزم شده رویِ ها ها کردن پنجره شکلک میکشم    تو نگاهِ سادهء  کودکی غریب       پشت...

Tuesday, January 21, 2014

وباز انتظار

از لحظهء قبلِ تولد انتظار رو تجربه ميكنى. بهمراهِ شوقِ تولد يادمى گيرى منتظر بزرگ شدنت باشى و با روند رو به رشدت، انتظارت هم رشد مى كنه
تو منتظر مى مونى تا ديپلم بگيرى و در پِى اون، سنت به بيست برسه و انتظار در هر مرحله از زندگيت بيشتر و پيشتر نمو پيدا مى كنه. تا زيباييهاى نوجوانيت به شكوه جوانيت مى رسه؛ انتظار،غرورت رو مجلل تر به رخ مى كشه و منتظر پرواز روى ابر روئياهات مى شى
انتظار شبيه زنجيرى شده تنيده در اندامِ افكارت، اسيرِ شمردن لحظه ها شدى تا انتظار رو سير هضم نكردى، روئيا دست از سرت برنميداره و باز متنظر نشسته اى تا زندگى لباس عاقبت برتنت بدوزه 
با تمام اين حرفهايى كه گفته شد و حقيقت زندگى هست، بايد خدام رو سپاس بگم و بهش مى خوام بگم: خدايا طنابِ زندگيه منو هر اندازه دوست دارى بِبُر يه وجبش رو بده به مامانو بابام و باز سپاس. 
آزاده ٢١ ژانويهء ٢٠١٤  

Monday, December 2, 2013

گاهي

دعا كردم، اما به نظر مياد نشنيده، يا به صَلاحه نشنوه، گاهي بايد وانمود كنه اصلاً نشنيده، شايد شنيده و ازش رَد شده، يا من فكر ميكنم رد شده، 
گاهي بايد نديد بگيره يا اينطوري باشه بهتره! چرا بهتره؟ نميدونم
گاهي خسته ميشه حوصله اش سرميره، ميگه ولش كن خستم، راستي منم خسته ام
گاهي خوابش مياد و گوش نميكنه
گاهي نميشنوه
گاهي داره بهت ذُل ميزنه و ميشنوه و گوش ميده ولي من چيزي نميبينم 
جوابي نميگيرم 
گاهي من نميشنوم
گاهي هردو گوشمون بدهكار هيچ حرفي نيست
گاهي هردو حرصله نداريم نه اِذ، نه التماس
گاهي بهم نگاهي ميندازيم بي حرف و حديثو سكوتي زمان فقط ميگذره و ماهم 
گاهي از دست خودم خسته ميشم
گاهي از دست هم خسته ميشيم
گاهي يادمون ميره خدا كدوممونه بنده كدوم يكي
من و خدا
خداومن 
گاهي به پروپاچهء هم ميپيچيم
گاهي هم هردو سكوت ميكنيم 
گاهي هردو حرفي نداريم بزنيم
گاهي هركاري خواستم انجام بدم بايد دهنم سرويس ميشد توزندگي تا انجام بشه و من و خدا بعدش به ريش خودمون ميخنديم، ميخندم به اينكه قرار پوستِ منو كلفت تراز كرگدن و خر كنه يا تمساح شايدم ( يه چيزي ميخوام بنويسم بعداً دردسر ميشه پس ولش ميكنم) 
خدايا خسته نشدي! بابا اي ول داري دمت گرم 
اصن تو خدا من هيچي
سنگ زير آسياب زندگيمونم كني باز تو سرجات قرصو محكمي و به ريش من ميخندي
گاهي دلم ازت ميگيره زيييييييياد ، نه اصن فكرشم نكن ، يوقت جون من ناراحت نشيا بهت برنخوره، آخه تو خداييو من بنده
گاهي يادم ميره بنده ام فكر ميكنم سنگم

٣ دستمبر ٢٠١٣ يعني ١٢ آذر١٣٩٢

Friday, November 29, 2013

فصل نوشدنِ من


فصل نو شدنِ من شدو ساعت از روى هوس ميتازد. بسي عمر كردم تا به امروز برسم، سيوچهارسال دويدم تا امروز سيوچهارساله شدم. عجيبه هروقت دلم بهونه داره؛ بارون ميگيره اين قصه سر دراز داره
:خش خش برگهارو دوست دارم، اين يعنى خيابون قدمهامو ميشناسه!؟ حتي وقتي تنهاراه ميرمپاييزو دوستدارم، چون خيابونها رنگ نقاشى هارو مى گيرن
خواب ساعت از خواب چشمهاى من بيشتره.  
ننويس، بذار نخونن، ننويس تا نبينن، دستِ من ننويس
تاريخ را جِرم گيرى كنند چيزى نميماند جز پوستي براي هيزم، آنهم كه تَر شده، پس دورش بيندازيد.
انتظار طعم شيرينِ زندگيست؛ انتظار بوي تلخِ ثانيه هاست : و تو (سرنرشت) معناىِ هردوىِ اين هويتى.
اگر دست سونوشت قطع شود چه؟ باز هم ميتواند بنويسد!
غم چقدر مظلومست، همه چى تقصير او ميشود حتي وقتى نباشد. گرمترين خوابِ زمستانى ام هنگاميست كه بارانو پنجره اطاقم آواز ميخوانند،گوش كن...سكوت نجواكنان گوشم را كر ميكند،نميشنوى؟
در اين زمستان، تابستانِ نگاهت را كم نكن ،بگذار گرمشود هواي درونم،جاده هاي خيالت را پتوى هرشبم كن، زمستان اينجا سردِسرد است. بباف تمام روئيايم را، فقط آرام بباف، زمستانِ سراب نزديكو خيالم تازه آرام گرفته
مادر نازنیم عزیزِ جانم بباف دست تو زندگی را زیباتر میبافد ،تو بباف دست خيالم رابگير ببر هرجا دلت خواست،
فقط جايي سبز،دشتى آباد، يادت باشد خيالم زود گشنه ميشود، كمى روئيا در چنته ات بردار،
عينك شب را بردار بزن به چشم سرنوشت بگو بخوابد، كمى استراحت كند،روزگار خيال بيدارشدن ندارد، نه؟!
دنيا را بدهيد بچه ها رنگ كنند قشنگتر ميشود. اين روزها رنگ سياه و سفيد جايشان را عوض كنند دنيا بهتر ميشود.
زبانم بند آمده اما قلمم خيال خواب ندارد، دلشوره شبيه پرواز پروانه است در دلم،نميدانم پروانه ها چطور دلشوره ميگيرند! آنها هم دردلشان پروانه دارند؟
سكوت ، سرِ درد دلش بازشده چقدر حرف داشتيم باهم بزنيم چطور سكوت كرديم نميدانم! حرفها سنگين شده اند بر روي زبانمان. يادش بخير مينشستيم كنار جوي و آب دلبري ميكردوباد نوازشها... روي جوب را بسته اند آنهم با بتن. مگر آسمان آبي نبود! چرا آسمان چشمها همه خاكسترى شده؟ دلم براي آسماني صاف لك زده اينروزها
رنگين كمان هفت رنگ داشت در نقاشيهاىِ كودكي، اما امروز هزار رنگ ،شبيه حرفهاى اين مردم شده. توهم رنگين كمانء!!!هستند انسانهايى كه ميبينند ميشوند اما نميبينندو نميشنوند. چشمها را ببند نبينند،گوشهارا بگير نشنوند،لبهارا بدوز نگويند،
وقت بيداريست.سخن را ببر كُنجِ دخمه پنهانش كن،نميگذارد شبها خواب به چشمانم بيايد.
خواب را بردار ببر پشت كوه بينداز تا آفتاب خُشكش كند،خشك شد بياورش تنم كنم، چرا كه چشمهايم به خوابيدن رضايت نميدهند
٢٦ آبان ١٣٩٢

Sunday, May 12, 2013

در راه (١)

در راه كه باشي مسافري، زندگي يه سفره نميشه نرفت وقتي ناخواسته مسافر زميني. همهء انسانها مسافر اين زمينند. سفرِ تنهايي : سخت ترين برگه هاي دفتر عمرمه،
بي مهدي  ميرم  تا خانواده ام رو ببينم، خدايا هيچ مسافري غمگين سفر نباشه.دلم براي مهدي تنگ شد همين العان. از مهدي خداحافظي ميكنم پاي تلفن اونور گِيْت ميبوسمش از راه دور و از گيت رد ميشم به مسافرا نگاه ميكنم سرم رو برميگردونم شايد مهدي هنوز وايساده باشه ولي رفته آخه گفتم بره تا به كارهاش برسه.
از شخصيت خانمهاي قرن ٢١ اه رو به ٢٢  بخوام بگم: اينه كه حتي وقتي عينك طبي ميزنند باز يه عينك آفتابي بالاي پيشوني روي سرشونه يا هرطور شده بايد آرايش داشته باشند اگرهم نصف شب ميرسند فرودگاه بدون آرايش نبايد باشند، امروزه  دورهء لباس و مدو فشن و قرطي بازي كفايت نميكنه، بايد به همه خودي نشون بدن هر چي دارن به رخ بكشند كه من مال فلان جام و بيسار قدر اندازه و قيمت كفشم تو مارك اونجاي پاريس الان آنقدر يوروهه كه به ريال ميشه انقدر. چرا هر چي دنيا پيشرفت ميكنه تكنولوژي ها به روز تر ميشن آدمها كوته فكرتر ميشن حرصشون بيشتر ميشه از مال دنيا ، اگه بچه اش خوابش مياد قر ميزنه ،مادره هم داد ميزنه، اصلا اعصاب بچه رو كه نداره هيچ ،شعاع درشتي ي چشم غره هاش كمتر نميشه كه بيشتر ميشه، زيرلب تشر ميزنه و نيشگون و اون وصت مي خواد از كلكل با شوهره نيفته با اون يكي دستش كه صداي زلمبوزيمبولش همه سالن فرودگاه و برداشته براش خطو نشون ميكشه. 
چقدر حوصله دارن بعضي خانمهاي اين دوروزمونه . 
آقاي درشت اندامي وسط هواپيما در حال پرواز نماز ميخوندو چطور قبله و هواپيما ثابت ميمونن و يا قبله رو وسط نماز گُم نميكنه ! من تخصصي مدارم و نميدونم، خانمي باريك اندام مانتو روسريشو دراورده و هي با موهاش كه معلومه از شب قبل پيچيده و به جون خودم ميزانپيلي كرده بازي ميكنه، خانم مهماندار طفلكي هر ساعت پشت بلنگو اعلام ميكنه از اينكه خانمها شئونات اسلامي رو رعايت ميكنند ممنونيم ، همين لحظه است كه خانمهاي بي حجاب هي لبخند ميزنن و زير لب يه چيزايي ميگن كه برام مهم نيست. همون خانم خوش اندام، آرايش كم نكرده ولي ٢ساعتي يه بار ميره باكيفش سرويس بهداشتي و ميادو رنگ و لعابش بيشتر ميشه.
 آقا و خانمي بچه دار كلافه شدن ازبس پسرش نق زد ؛حوصله ام سررفته ،مادرشم از همه مهماندارا تك به تك ميپرسه كه اسباب بازيي براي سرگرمي بچه ها ندارين؟ همه هم يه جواب مشترك ميدن بهشو باز بچهه نق ميزنه و مادرش داد ميزنه به شوهرش ميگه" اينو ببر خستم كرد"
جالب اينه موقع عصرونه دادن شد منم رديف وسط مثل هميشه نشسته بودم كه ديدم مهماندارا به تكاپو افتادند تا عصرونه پخش كنند بين مسافرا، كه به من و بغلدستيم يا مي رسيد تموم شد يا يادشون رفت يا اينكه هرچي ... خلاصه بعد از يه ١٥دقيقه اي كه اومدن چايي تعارف كنند فهميدن مارو يادشون رفته و برامون  يه جعبه طلقي اوردن كه توش يه سيب زرد و يه شيرينيه خشك پاپيوني و يه بسته ٣٠گرمي بادوم و آب پرتقال بود. چاي نگرفت . سيب و بادوم رو گذاشتم تو كيفم شيريني و اب پرتقال و خوردم بد نبود، دلم براي شيريني هاي ايران تنگ شده بود، جاي همسرم مهدي عزيزم خالي.؛ تو همين لحظه كه فكرم رو ميبافتم خانمي از كنارم رد شد كه برج مخابراتيه طهران زير روسريش عمودشده بود با لبخندي مضحك عذرخواهي اي كرد تا از توي كمد كابينِ بالاي صندليِ من چمدونش رو برداره؛ به قدري رنگهاي سايهء پشت چشماش زياد بود كه شمارشش از دستم رفت. تا به خودم اومدم ديدم رسيديم فرودگاه امام و من از ترس اينكه تهوع نگيرم اونقدر نمك زير زبونم گذاشتم تا انگشترم به انگشتام تنگ شده و تا سه روز اول ورم داشتم ... 

و حالا در راه بازگشت به خونمم، داستانهايي كه دورو برم اتفاق افتاده فرق چنداني با سفر رفتم نداره، اما سفر خوبي بود و البته خسته ام كمي، كاش مهدي هم باهام بود، دلم براش خيلي تنگ شده. 

٢٨  آپريل ٢٠١٣

Wednesday, February 13, 2013

كاشكي


در سکوت غوغایی است که در هیاهوی چشمهای ما پیدا نیست
کاشکی دنیا یه قدم بود با من از همه خودی تر
پشت پردهءاین شب، سحر       یک قدم جلوتر
کاش میشد دنیا خیال شه ،        کاش تو از دلم جدا شی
پشت بی تکرار رفتن، سحر از غریبه سرد  و دلم از خزون تکیده
کاش میدونستم تو دنیایی که تو       صاحب اونی
نه بهار دووم  بیاره                     نه صبح از سحر شروع شه
جز سراب سردو وحشت              با تو هیچی موندگار نیست
تو خودت حباب خالی،                ُپری از رسوای تصویر
کاشکی دنیا یه قدم شه                 با من از همه خودی تر

کسی توش پیدا نمیشد                 وقتی من خاطره میشم .

زمستان87